طلوع آفتابِ هشتمين فروغ  امامت

حضرت امام رضا(ع) يکي از دوازده فروغ امامت است که معارف معنوي قرآن و عترت را در مواقع مقتضي به اصحاب و شاگردان خويش تعليم مي‏داد و زماني در پاسخ به پرسش‏ها پرتو افشاني مي‏فرمود و نيز از طريق مباحث علمي و احتجاجات عقيدتي، کلامي و برهاني افاضه مي‏فرمود، چنين برنامه هايي موجب گرديد تا فرهنگ و انديشه اسلامي، غني و پربار گردد، باورها و ارزش‏هاي ديني صيانت شود. آن ستاره هشتم هدايت از عمده‏ترين پايه‏هاي ديانت و جوشان‏ترين چشمه‏هاي حکمت و يقين به شمار مي‏رود که اسرار نبوت، ودايع رسالت و امامت بعد از پدر بزرگوارش حضرت امام کاظم(ع) به ايشان انتقال يافت. حضرت علي بن موسي‏الرضا(ع) فرزند پيشواي پاک و پارسايي است که در فرصت‏هاي مقتضي به رغم اختناق، فشارهاي سياسي و توطئه‏هاي گوناگون خلفاي خلافکار معاصرش، به نشر احکام و معارف الهي پرداخت و ميراث گرانقدري از فرهنگ سترگ اهل بيت(ع) را در دسترس علاقه‏مندان، در اعصار بعد قرار داد.

صبر، شجاعت، عبادت و تقواي امام هفتم و در يک کلام شخصيت ملکوتي آن حضرت در حدّي بوده است که در زمان خود کسي در برتري مقام ورع و معنويت آن وجود بابرکت هيچ گونه ترديدي نداشت. رنج‏هاي طاقت فرسايي که امام موسي کاظم(ع) در راه دفاع از اسلام و مبارزه با باطل متحمل گرديد اشتياق و رسالت ايشان را در جهت گسترش حق‏طلبي و حراست از اعتقادات آسماني نشان مي‏دهد.

مقام علمي و شخصيت معنوي امام رضا(ع) نيز مورد تأييد دوستان و دشمنان بوده و مي‏باشد در زماني که برخي علماي درباري و سياستمداران منحرف در صدد آن بودند تا در فرهنگ اسلامي خدشه وارد نمايند آن بدر منير با تعليمات الهي راه اجداد و نياکان و پدر پرهيزگارخويش را استمرار بخشيد و موازين ديني ناب را از گزند انحراف و زوال رهانيد و گام‏هاي ارزنده و مهمي در جهت تنوير افکار افراد جامعه و آشنايي مردم با چهره واقعي حکّام عباسي و نيز عدم مشروعيت آنان برداشت و لحظه‏اي از پرورش شاگرداني پرمايه، ارشاد مردم، دفاع از حريم حق و مقاومت در برابر باطل، غفلت ننمود و سرانجام در اين مسير به شهادت رسيد.

مادري نيکوسرشت

مادر آن امام همام کنيزي از شمال آفريقا يا جنوب اروپا بود که به مدينة‏النبي انتقال يافت و او را تکتم مرسيه مي‏ناميدند. ياقوت حموي مرسي را از شهرهاي جزيره سيسيل مي‏داند(1) ولي برخي گفته‏اند اين ناحيه همان بندر مارسي واقع در جنوب فرانسه است(2) البته در حريم امام موسي بن جعفر(ع) او را تکتم صدا نمي‏کردند و مادر امام هفتم وي را که عروسش بود، طاهره ناميد و گفته‏اند لقبش نجمه بود، هاشم معروف حسني مي‏گويد: امام رضا(ع) از مادري به نام خيزران زاده شد و اضافه مي‏کند اين زن، کنيزي از نوبيه (از نواحي سودان کنوني واقع در شمال آفريقا) به نام اروي ملقّب به شقراء بوده است.(3) و در پاره‏اي منابع اين بانو با کنيه امّ البنين(مادر فرزندان) معروف گرديد و نامش را به استناد سروده‏اي تکتم ذکر کرده‏اند که ترجمه‏اش چنين است: «برترين مردم از نظر شخصيت، پدر، قبيله، و اجداد همانا علي (حضرت امام رضا(ع)) بزرگوار است. او را تکتم به عنوان هشتمين سمبل دانش و بردباري به عنوان امامي که حجت حق است برايمان به ارمغان آورد.»(4)

امام کاظم(ع) تکتم را از مردي که اهل مغرب( مراکش کنوني واقع در شمال آفريقا) بود، براي مادر ارجمند خويش، حميده مصفاة، ابتياع فرمود. در ابتدا آن برده فروش آفريقايي نُه کنيز را به امام هفتم عرضه داشت، امّا، حضرت هيچ کدام را نپذيرفت و فردي جز آنها را خواستار گرديد. برده فروش کنيز ديگري را نام برد که در آن زمان دچار بيماري و کسالت بود، امّا از ارائه‏اش اجتناب نمود، امام کاظم بازگشت و روز دوّم هشام بن حمران را مأمور نمود هشتاد ديناري را که فروشنده به عنوان بهاي اين کنيز مي‏طلبد، به وي بپردازد او هم چنين کرد و آن فرد بيمار را خواستار گشت، ليکن مرد مزبور خودداري ورزيد، مگر به شرط معرفي مردي که روز گذشته همراه با خريدار بوده است، هشام به او گفت: مردي از بني هاشم است و توضيح بيشتري نداد.

در اين هنگام تاجر مغربي به فرستاده امام گفت: اين کنيز مريض را از اقصي نقاط مغرب براي خويش ابتياع نموده است و به زني از اهل کتاب برخورده و آن بانو از وي خواسته است تا

کنيز را به او بفروشد، امّا در جوابش، خاطرنشان ساخته است: فروشي نيست و به خودم تعلق دارد. آن زن در پاسخش گفته است: اين فرد را شايسته تو نمي‏دانم. بلکه او براي مردي از بهترين انسان‏هاي روي زمين خواهد بود.(5) پسري به دنيا مي‏آورد که مردمان جهان تسليم او مي‏گردند و آن کنيز باکره بود.(6)

هنگامي که امام هفتم آن کنيز را خريداري نمود، اصحاب خويش را فراخواند و به ايشان فرمود: وي را جز به فرمان خداوند متعال خريداري ننموده است و چون از حضرت چگونگي ماجرا را جويا شدند، فرمودند: در رؤيايي راستين ناگهان جدّم رسول خدا(ص) و پدرم که سلام خداوند بر آنان بود، به سويم آمدند در حالي که قطعه حريري با آن دو، بود و چون آن را گشودند، پيراهني بود که تصوير اين کنيز بر آن نقش گرديده بود. پس گفتند: اي موسي کاظم بهترين مردمان روي زمين پس از تو، از اين کنيز برايت خواهد بود، آنگاه فرمان دادند نامش را علي بگذارم و افزودند خداوند توسط او، دادگري و دل سوزي را آشکار مي‏گرداند، پس خوشا به حال آن کسي که وي را تصديق نمايد و واي بر حال آن که با او عداوت ورزد و انکارش نمايد.(7) امّا تکتم برترين زنان در عصر خود، در دانش، ديانت، پرهيزکاري و متانت بود.

آنگاه که حميده مصفاة وي را مالک گرديد به علامت تکريمش، هرگز در مقابلش بر زمين ننشست. از نمونه‏هاي شگفت انگيزي که حميده براي فرزندش امام کاظم(ع) بيان داشت، اين بود که: من شکي در پاکي او و نسل وي ندارم و اين کنيز را به شما بخشيدم. همانا من در عالم رؤيا، رسول اکرم(ص) را مشاهده نمودم که خطاب به من فرمودند: اي حميده، نجمه را به فرزندش موسي (ع) ببخش که همانا بزودي برايش بهترين مردمان زمين را بدنيا مي‏آورد.(8)

نويد نوراني

شيخ صدوق از يزيد بن سليط روايت کرده است که گفت: همراه جماعتي امام صادق(ع) را در راه مکّه ملاقات کرديم، در آن موقع به امام عرض نموديم: پدر و مادرم فدايت، شما امامان پاکيد و مرگ چيزي است که کسي را از آن گريزي نمي‏باشد، پس نکته‏اي بفرمائيد تا به واپسين ماندگان خود برسانم، حضرت فرمود: آري اين‏ها فرزندان من هستند و اين بزرگ ايشان است، و اشاره فرمود به پسرش موسي کاظم(ع)، و در اوست علم، حلم، فهم، جود ومعرفت به آنچه مردم به آنها نياز دارند در اموري از دين که دچار اختلاف شده‏اند و در اوست حسن خلق و حسن جوار(خوش همسايگي) و او دري است از ابواب خداوند متعال و در او صفتي است بهتر از اين‏ها، عرض کردم: آن خصلت کدام است؟ فرمود خداوند عزّ و جلّ از او بيرون مي‏آورد دادرس و فريادرس اين امّت را و نيز نور و فهم و حکم اين مردم را، بهتر زائيده شده و بهتر نورسيده. پروردگار توسط او خون‏ها را محفوظ مي‏دارد، نزاع بين افراد را اصلاح مي‏کند، پراکنده‏ها را متحد مي‏نمايد، شکسته با او التيام مي‏يابد، برهنه پوشيده مي‏شود و گرسنه سير مي‏گردد. امور خوفناک امنيت پيدا مي‏کنند، مردمان مطيع فرمانش مي‏گردند، بهترين خلايق باشد در هر حال چه در حال کهولت و چه ميان سالي و چه در سنين کودکي و جواني و قبل از رسيدن به سن بلوغ، عشيره‏اش به سبب او، سيادت مي‏يابند. سخنش حکمت و سکوتش علم است براي مردم در آنچه دچار اختلاف گشته‏اند.(9) اين است پيش بيني حضرت امام صادق(ع) درباره حضرت امام رضا(ع).

زماني که نجمه به حضرت علي بن موسي الرضا(ع) بارور گشت سنگيني حمل را حس نمي‏کرد و تسبيح، ذکر خداوند و تهليل را از او مي‏شنيد در حالي که فرزندش در رحم بود. شيخ صدوق که از طريق اسناد معتبر اين نکات را به نقل از مادر امام، روايت کرده است اضافه مي‏کند: وي گفته است: چون چنين حالاتي را از درون خود گوش مي‏دادم دچار خوف و هراس گشتم و وقتي از خواب بر مي‏خاستم ديگر صدايي به گوشم نمي‏رسيد (زيرا وي اذکار مورد اشاره را هنگامي که خواب بود از طفل خود مي‏شنيد.)(10)

ميلادي مبارک

سرانجام روز پنج شنبه يازدهم ربيع الاول سال 153 هجري و پنج سال بعد از شهادت ششمين فروغ امامت در شهر مدينه حضرت امام رضا(ع) ديده به جهان گشود. البته شيخ کليني زمان اين ولادت با سعادت را سال 148 هجري ذکر کرده و اين خبر را صحيح‏تر دانسته است.(11) شيخ مفيد نيز با اين قول موافق است.(12) علامه مجلسي در بحارالانوار و کفعمي در مصباح منير چنين نظري دارند امّا ابن شهر آشوب سروي مازندراني نقل نخست را مي‏پذيرد و مي‏افزايد آن را غياث بن اميد از اهل مدينه شنيده است.

در هر حال امام رضا(ع) در ميان سي و چند فرزند حضرت موسي بن جعفر(ع) به عنوان بزرگترين آنها، دانشمندتر، شريف‏تر، مقدس‏تر و زاهدتر، در اين تاريخ مدينه را بوجود مبارک خويش غرق نور و سرور نمود.(13)

با اعتماد به قول کليني در «کافي» و طبرسي در «اعلام الوري»، ولادت امام رضا(ع) به فاصله کمتر از يک ماه بعد از شهادت امام ششم رخ داده است و مؤيد آن خبري مي‏باشد که از امام کاظم(ع) نقل گرديده است که آن حضرت بارها خطاب به فرزندان خويش مي‏فرمود: اين برادر شما، علي بن موسي «عالم آل محمد» است. راجع به امور ديني خود، از او بپرسيدو هرچه مي‏گويد به ذهن خويش بسپاريد چون من از پدرم جعفر بن محمد(ع) مکرر مي‏شنيدم که مي‏فرمود: عالم آل محمد در صلب توست و او همنام اميرالمؤمنين(ع) است و اي کاش من او را مي‏ديدم.(14)

آن روز که اين وجود مبارک بدنيا آمد، نسيمي از نور، زمين را از عطر ميلادش روشن ساخت، عرشيان و فرشتگان مقدم مُنورش را گلباران کردند، آسمان شادمان و آيينه بندان و زمين زير چتر خورشيدي در انتظار در آغوش کشيدن مردي از تبار رسول اکرم(ص) پر تپش شده بود و آن روز خجسته نه تنها مدينه، حجاز که جهان اسلام مواج از شفافي عشق شده و آسمان نورافشان گرديد. لحظه‏ها بر قدوم اين نوزاد کرنش نمودند. از اوج ملکوت تا سطح زمين، از کوه تا دشت، از بالا تا پايين با تابندگي جذّاب مهتاب و درخشش ستارگان، چراغاني شده بود. نور و سرور در حجاز خيره کننده، دل‏انگيز و دل‏پذير بود، روزي که خورشيد هشتم بامداد سعادت و ابتهاج را اعلام داشت، فراز ملکوت لبخند مي‏زد. مردمان نيز شکر گزار بودند چرا که مشيّت الهي بر اين تعلق گرفته تا بر جهانيان منّت بگذارد و فروغي درخشان را به گيتي بياورد. شخصيتي مشعشع و مقدس که نمي‏توان او را در قالب الفاظ و مفاهيم محدود وصف کرد.

جوانه‏هاي جاويد

وقتي اين کودک پا به عرصه وجود نهاد حميده مصفاة مادر او را ملقب به طاهره نمود.(15) امام هنگامي که متولد گرديد، با دو دستش به مادر خويش تکيه نمود و سرخود را به سوي آسمان بالا برد و شهادت به يکتايي خداوند متعال، فرستاده‏اش و اوصيائش را بر زبان جاري نمود، همانگونه که سنت متداول در فرزندان ائمه است آن حضرت ختنه شده و ناف بريده پاي بر گيتي نهاد. پس از آن پدرش بر نجمه وارد گرديد و فرمود: اي نجمه گوارايت باد اين کرامت و لطفي که از سوي پروردگارت مي‏باشد. آنگاه حضرت، نوزاد را در آغوش گرفت، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه را زمزمه فرمود و با آب فرات کامش را برداشت و وي را به مادرش برگردانيد و فرمود بگيرش که همانا او باقي مانده خداوند بر روي زمين است...(16)

ابن بابويه به سند معتبر از محمد بن زياد روايت کرده است که وي گفت حضرت امام کاظم(ع) در روزي که حضرت امام رضا(ع) متولد گرديد، فرمودند: اين فرزند من ختنه کرده و پاک و پاکيزه بدنيا آمد و ليکن ما تيغي بر موضع ختنه ايشان مي‏گردانيم از براي متابعت سنت نبوي. نقش خاتم آن حضرت ماشاء اللّه لاقوة الا باللّه و به روايتي حسبي اللّه بوده است. محدث قمي مي‏گويد اين دو نقل با هم منافاتي ندارد زيرا آن حضرت را دو انگشتر بوده است يکي از خودش و ديگري از پدرش به وي به ارث رسيد بود چنانچه کليني از موسي بن عبدالرحمن روايت نموده است.(17) در خصوص فضايل و عبادت مادر امام نقل کرده‏اند. در ايام شيرخوارگي حضرت، يادآور شد کس ديگري را که شير دارد مشخص کنند تا او را در اين زمينه کمک کند، پرسيدند مگر شير تو کم است؟ جواب داد، نه از اين بابت مشکلي ندارم ولي در اثر اشتغال به شيردادن، از انجام نوافل و ذکرهاي مستحبي باز مي‏مانم بدين جهت نيروي کمکي مي‏خواهم تا از اين امور بازنمانم.(18)

نام، لقب و کنيه

امام کاظم(ع) فرزندش را علي ناميد، ابوعماره مي‏گويد چون به امام هفتم عرض کردم، امام پس از خويش را معرفي کنيد، آن حضرت پس از توضيحي در مورد امامت که امري الهي است و امام از سوي خدا و رسولش معرفي مي‏گردد، فرمود: پس از من امر امامت به پسرم علي(ع) مي‏رسد که هم نام امام اول علي بن ابي طالب(ع) و امام چهارم علي بن الحسين (ع) است.(19) آري امام هشتم علي ناميده شد و به رضا ملقب گرديد که اين عنوان که برايش تعيين گشت فرماني از جانب پروردگار برپيامبرش حضرت محمد(ص) بود که بر زبان جبرئيل امين جاري گشت و نيز کنيه آن حضرت ابوالحسن گرديد.(20) لقب هايي چون صابر، فاضل، وفي، مرضي نيز براي امام هشتم، در منابع معتبر، ذکر کرده‏اند.(21) رضا در کتب لغت معاني متعددي چون دوست، محب، خشنودي و مانند آن دارد ولي علماي شيعه اين لقب را به معناي راضي به رضاي خداوند يا مرضي خدا و رسول گفته‏اند، عدّه‏اي از مورخان نوشته‏اند وقتي مأمون خليفه عباسي امام رضا(ع) را براي ولايت عهدي خويش برگزيد، حضرت را رضاي آل محمد ناميد.(22)

برخي ديگر ذکر کرده‏اند چون دوستان و دشمنان نسبت به اين مقام سياسي امام رضا(ع) اظهار خشنودي نمودند و چنين وضعي براي پدران ايشان رخ نداد از اين رو تنها آن حضرت به «رضا» معروف گرديد.

شيخ صدوق هم بنا به روايتي در عيون اخبار الرضا گفته است: بايد يادآور شد داعيان و مبلغان بني عباس در اواخر حکمراني امويان مردم را دعوت کردند که به رضا از آل محمد بيعت کنند يعني اين که بدون آن که از کسي نام ببرند، چنين عنواني را مطرح مي‏کردند زيرا خلافت امويان فاقد مشروعيت است و بايد به کسي از خاندان رسول اکرم(ص) که مورد رضايت همه باشد بيعت نمود و چون مأمون خود از بني عباس بود و اين خاندان نيز با حکومت آل علي مخالف بودند، وي حضرت علي بن موسي الرضا را به ولايت عهدي برگزيد و همه به اين انتخاب رضايت دادند و مصداق «رضا من آل محمد» در حق آن حضرت محقق گرديد، البته شيخ صدوق ضمن مطرح نمودن چنين موضوعي، در ادامه، آن را صحيح نمي‏داند و به روايت ديگري اشاره دارد که در آن آمده است: به حضرت امام محمد تقي(امام جواد(ع)) عرض شد: آيا هر يک از پدران شما رضاي خدا و رسولش نمي‏باشند، چرا از ميان همه آنان پدرتان به «رضا» موسوم گرديده است؟ حضرت پاسخ داد: همانا مخالفان اَمرِ امامت به رهبري

حضرتش راضي و خشنود گرديدند همانطور که موافقان امر امامت نيز از اين امر اعلام رضايت کردند و براي هيچ کدام از ائمه چنين امري بوجود نيامده است.(23) علامه محقق سيد عبدالرزاق مُقرّم پس از ذکر اين حديث خاطر نشان نموده است: اين استدلال يا صرفاً براي قانع گردانيدن سؤال کننده است و متناسب با درک و فهم او مطرح شده است يا براي بيان سرّ الهي که در نامگذاري حضرت امام رضا(ع) وجود داشته است و گرنه حديث صحيفه که از آسمان نازل گرديده گواه اين نکته است که القاب ائمه نيز همانند اسامي مبارکشان از جانب خداوند متعال که عصمت را در آن وجودهاي مقدس به وديعت نهاده، انتخاب شده است.(24)

ابن بابويه به سند خود از بزنطي روايت کرده است به خدمت امام تقي (ع) عرض کردم گروهي از مخالفانتان گمان مي‏کنند والد شما را مأمون ملقب به رضا گردانيد در هنگامي که آن حضرت را به عنوان ولايت عهدي خود انتخاب کرد. حضرت فرمود: سوگند به خداوند دورغ مي‏گويند بلکه حق تعالي او را به رضا مسمّي گردانيد براي آن که پسنديده خداوند در آسمان بود و رسول خدا(ص) و ائمه هدي(ع) در زمين از او خشنود بودند و ايشان را براي امر امامت پسنديدند و نيز به سند معتبر ابن بابويه از سليمان بن حفص روايت کرده است امام کاظم(ع) پيوسته فرزند خود را رضا مي‏ناميد و مي‏فرمود: بخوانيد فرزندم را رضا و گفتم به فرزند خود رضا و وقتي آن حضرت را مورد خطاب قرار مي‏داد ابوالحسن مي‏ناميد و چون امام موسي بن جعفر را ابوالحسن اوّل مي‏نامند براي امتياز لقب امام هشتم، آن حضرت را ابوالحسن ثاني گفته‏اند.(25) علامه مجلسي در کتاب جلاء العيون در احوال حضرت امام رضا(ع) علاوه بر اسامي، القاب و کنيه هايي که بدانهااشاره کرديم افزوده است به آن حضرت قرة اعين المؤمنين و غيظ الملحدين نيز گفته‏اند.(26)

سيماي با صلابت و دوران صباوت

امام هشتم از نظر قيافه و سيماي ظاهري بسيار پرجذبه و زيبا بودند، صورت مبارکشان گندم گون، محاسن و قامتي معتدل داشتند. در چشمان درشت و سياهشان که از زير ابروان پر پشتشان نمايان بود، يک جهان جذبه و نفوذ معنوي موج مي‏زد و همچون جدّ بزرگوارشان، رسول اکرم(ص) دو رشته گيسو، چهره جذابشان را در ميان داشت. نوشته‏اند حضرتشان شبيه‏ترين مردم به خاتم رسولان در عصر خودش بود، وقار، سطوت، متانت و هيبت آن حضرت در اوج بود. در عين حال جامه‏اي ساده و غالباً پيراهني از پارچه‏هاي خشن برتن مي نمودند و تنها در مجالس عمومي و در ميان مردم جبّه‏اي لطيف بر رويش مي‏پوشيدند، ابن عباد مي‏گويد: امام، تابستان‏ها بر روي حصيري مي‏نشستند و زمستان‏ها بر گليمي استراحت مي‏نمودند و تنها براي برخي نشست‏هاي جمعي، خويشتن را در مواقعي مي آراستند.(27) آن حضرت همچون ساير ائمه طاهرين، از همان سنين کودکي، رشد و کمال عقلي و اخلاق فوق العاده‏اي داشتند. حضرت امام کاظم(ع) در خصوص ايشان اشتياق فراواني بروز مي‏دادند و علوم، معارف و رازهاي امامت را به فرزندشان تعليم مي‏دادند و براي آن که شيعيان پس از شهادت امام هفتم حيران نگردند مقام شامخ امامت وي را به اصحاب نزديک و پيروان خاص و مورد اعتماد خويش گوشزد مي‏فرمودند. مفضّل بن عمرو مي‏گويد: خدمت امام موسي بن جعفر(ع) مشرف شدم در حالي که فرزندشان علي بن موسي الرضا(ع) در دامنشان قرار داشت و او را غرق بوسه مي‏ساختند، و زبانشان را مي‏مکيدند و گاهي بر دوش خويش سوار مي‏کردند و زماني کودک را در آغوش خويش مي‏فشردند و خطاب به او مي‏فرمودند: پدر و مادرم قربانت! چقدر بويت خوش، اخلاقت پاک و برتري و فضيلت تو آشکار است، عرض کردم: فدايت گردم براي اين کودک علاقه و ارادتي در قلبم ريشه دوانيد که نظير آن براي احدي جز شما در دلم قرار نگرفته است، حضرت فرمود: اي مفضّل نسبت او با من همچون نسبت من به پدرم مي‏باشد يعني همانگونه که از ميان فرزندان امام صادق(ع) منصب امامت تنها به امام کاظم رسيد از بين فرزندان ايشان، او وارث اين مقام معنوي و ملکوتي است. عرض کردم آيا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روي زمين است، فرمود: آري هر کس از او پيروي کند رستگار گرديده و هر کس از فرمانش سرپيچي نمايد کافر مي‏گردد.(28) آري حضرت رضا در پرتو تعاليم پدر بزرگوارش نشو و نما نمود و باليد و علوم و فضايلي را که آن حضرت از پدران خويش به ارث برده بود، دريافت نمود. آن امام همام حدود سي و پنج سال در پرتو درخشندگي پدر پارسايش زيست و از خرمن فيضش خوشه‏ها برچيد و با اين وصف دوران کودکي، نوجواني و جواني ايشان در زمان حيات امام کاظم(ع) بوده و با شهادت پدر رهبري معنوي و سياسي جامعه را عهده‏دار شدند.

ابرهاي تيره

در ايامي که امام رضا(ع) همراه پدر بود شاهد محنت‏ها و رنج‏هاي فراواني گشت که بر امام کاظم(ع) وارد گرديد. در اين دوران آن حضرت با تألماتي جانکاه مصائب گوناگوني را لمس مي‏نمود و در سنين صباوت و نوجواني کاملاً احساس مي‏کرد همان جاهليت امويان و حتي تيره‏گي‏هاي قبل از ظهور اسلام توسط عباسيان رشد سرطاني پيدا کرده است و همين ناملايمات، آزارهايي را متوجه خاندان نبي‏اکرم(ص) ساخت. وضع آشفته و نابهنجار حاکمان چنين روزگاري بر تمامي مردم آشکار بود. بلاي خانمان سوز ستم، فساد و تباهي زمامداران خودسر فراگير شده و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در چنين نابساماني هايي پناهگاه امت مسلمان و شيعيان به شمار مي‏رفتند، فرياد رس دادخواهان بودند و محور تشکل، انسجام و مقاومت جبهه‏هاي حق و حاميان ارزش‏هاي ناب به حساب مي‏آمدند. هنگام ولادت امام رضا(ع) منصور دوانيقي، خليفه عباسي، در اوج سلطه بود و براي تثبيت پايه‏هاي حکومت خويش انسان‏هاي فراواني را کشت و علما و مشاهير و اصحاب اهل بيت و علويان را مورد آزار، شکنجه و فشار سياسي قرار داد. وقتي که امام در ايام نوجواني مشاهده مي‏کرد انسان‏هايي با اخلاص، وارسته و مبارز توسط عباسيان به شهادت مي‏رسند قلبش بر اثر اين ستم‏ها محزون مي‏گرديد. آن حضرت در چنين اوضاع و احوالي حامي پدر بود و دمي نمي‏آسود و مي‏کوشيد حلقه‏هاي متعدد مؤمنان و فرزانگان شيعه را به وجود مبارک امام کاظم(ع) متصل نمايد و آنان را از حقايق مسلّم آگاه نمايد.(29)

نيرنگ کم رنگ

دوران سياه خلافت غاصبانه منصور عباسي با هلاکت وي به پايان رسيد و پس از وي فرزندش محمد معروف به مهدي عباسي روي کار آمد وي نخست با اعلام عفو عمومي تمام زندانيان سياسي را آزاد کرد و به آزار و کشتار مردم خاتمه داد و مقداري از موجودي بيت المال را بين مردم تقسيم نمود(30) ولي متأسفانه پس از مدتي چهره اصلي خود را نشان داد و به فساد و عياشي روي آورد و فرياد اعتراض بزرگان و غيور مردان را بلند ساخت.(31) موقعي نگراني امام هفتم و فرزندش حضرت امام رضا(ع) از اين اوضاع شدت يافت که مهدي هرگونه حرکت حق خواهانه‏اي را براي حفظ حکومت خود، در گلوي مؤمنان و مبارزان خاموش مي‏ساخت. از آن سوي مهدي مي‏ديد که پيروان ائمه از دور و نزديک به سوي امام کاظم(ع) روي مي‏آورند و وجوه و اموال شرعي خويش را متوجه کانون امامت کرده‏اند. مهدي چنين وضعي را نيز براي حفظ نشر تشکيلات فرمانروايي بسيار خطرناک يافت و از بيم زوال تاج و تخت، تصميم به بازداشت امام گرفت تا به تصوّر باطل خويش، حضرت را از اين راه با تنگناهايي مواجه سازد و از محبوبيت معنوي، علمي و اجتماعي فروغ هفتم بکاهد. از اين روي به فرماندار خود در مدينه نوشت هرچه زودتر امام را به بغداد مرکز حکومت، انتقال دهد و او هم ناگزير گرديد چنين کند و حضرت موسي بن جعفر(ع) تحت فشار حکومت وقت، خانواده و آشنايان خويش را که در شهر پيامبر اقامت داشتند، ترک فرمود و به بغداد عزيمت نمود. چون امام به شهر مذکور رسيد مهدي دستور بازداشت ايشان را داد و حضرت را روانه زندان نمود. حضرت امام رضا(ع) از فراق پدر و نيز شرايط سختي که براي آن فروغ فروزان فراهم کرده بودند متأثر گشت اماگويا در اعماق قلب آن نوجوان آرامش خاصي ديده مي‏شد، زيرا پدر به ايشان اطمينان داده بود که در اين سفر هيچ گونه خطري او را تهديد نمي‏نمايد. به زودي به آغوش خانواده بازخواهد گشت و مدتي طول نکشيد که مهدي عباسي بر حسب پاره‏اي ملاحظات سياسي، امام را آزاد ساخت و با مراجعت ايشان به مدينه موافقت کرد. در همين زمان مهدي عباسي با کوله باري از فساد وزر و وبال به هلاکت رسيد.(32)

نسيم و طوفان

با مرگ وي، از روزنه اميد، نوري تابيدن گرفت و پرندگان بر پنجره خانه آرامش سرود امنيت و آزادي سر مي‏دادند و چنين نغمه سرايي مي‏کردند: باشد که ديگر شرايط براي پرتو افشاني آفتاب امامت مهيا گردد، بار سنگين ستم از دوش انسان‏هاي مؤمن و شيعيان مخلص فرود آيد، پرچم عدالت برافراشته گردد و زمينه براي رشد و تعالي ارزش‏هاي معنوي فراهم شود، درخت ديانت، دل‏ها را قوت بخشد، امّا مردم در ساحل اميدواري در حال دريافت چنين پيام‏هاي نويد بخشي بودند که ناگهان توفاني وحشتناک وزيدن گرفت و امواجي سهمگين بوجود آورد زيرا هادي عباسي که جواني 25 ساله بود، نگذاشت مؤمنين و پيروان خاندان عترت از برکات درياي امامت بطور کامل مستفيض گردند و چنان کرد که اسلافش نمودند.

حضرت امام رضا(ع) در اين دوران نيز با دشواري‏هاي زيادي مواجه گشت و از اين که جواني باده گسار، مخمور، مغرور و دلباخته مقام و مال و منال و تهي از تربيت، معرفت و دانش و مشحون از اميال شهواني و هوس‏هاي بيهوده، بر جامعه اسلامي حکمراني مي‏نمايد و خود را خليفه مسلمانان مي‏داند و از سوي ديگر پدرش(امام کاظم (ع)) در خانه به اعتکاف روزگار سپري مي‏کند، متأسف بود. در همين هنگام

انساني معتقد و اصلاح طلب و برخاسته از خاندان عترت يعني حسين بن علي از نوادگان امام حسن مجتبي(ع) يا صاحب قيام فخ سکوت شب‏پرستان کور دل را درهم شکست‏و در اين زمينه و نيز قيام پربار وي نبايد نقش الهام بخش امام کاظم(ع) را فراموش کرد.(33) پس از اين قيام، هادي عباسي نسبت به اولاد علي(ع) سخت‏گيري را افزايش داد، حق آنان را که از بيت المال پرداخت مي‏شد قطع نمود و به تعقيب و دستگيري آنان روي آورد. حضرت امام رضا(ع) در چنين اوضاع مرارت باري بيست بهار را سپري مي‏نمود.(34)

با مرگ هادي عباسي برادرش هارون الرشيد مقام خلافت را تصاحب کرد و چون بر اوضاع مسلط گرديد دستور اخراج علويان را از سرزمين حجاز صادر کرد. در دوران جواني امام رضا که مقارن با روزگار خلافت هارون بود نيز هيچ وقت سختي‏ها و مرارت‏ها از آن حضرت جدا نگرديد و چون هارون امام کاظم(ع) را بنابر برخي روايات مدت چهارده سال در زندان‏هاي هولناک بغداد محبوس ساخت فشارهاي سياسي بر امام هشتم فزوني گرفت تا آن که سرانجام در 25 رجب سال 183 هجري پدرش در سن 55 سالگي به شهادت رسيد. وقتي امام هفتم را از مدينه به عراق انتقال مي‏دادند، آن امام همام خطاب به فرزند بزرگوارش فرمود: تا وقتي من زنده‏ام بايد در دهليزخانه بخوابي، خادم مي‏گويد هر شب رختخواب آن حضرت را در ورودي منزل مي‏گسترانيدم و ايشان بعد از عشاء تشريف مي‏آورد و تا صبح در دهليز بود و چون فجر طلوع مي‏کرد به خانه خويش مي‏رفت و چهار سال بر اين منوال بود. در يکي از شب‏ها ديدم حضرت نيامدند تا آنکه روز بعد فرا رسيد و مشاهده کردم امام رضا(ع) نزد بانوي حرم، امّ احمد، رفته و خطاب به وي فرمود: امانتي را که پدرم بتو سپرده است بياور و تحويلم بده. ام احمد متوجه شد که امام هفتم به شهادت رسيده است پس از آن وي آنها را که ودايع امامت بود و هفتمين امام تحويلش داده بود، به امام علي بن موسي الرضا(ع) سپرد و از اين زمان امامت هشتمين فروغ درخشان سپهر ولايت و رهبري آغاز گرديد.(35)

پي نوشت : 1. معجم البلدان، ياقوت حموي، ذيل مرسي.
2. معصوم نهم، جواد فاضل، ص 62.
3. الائمة الاثني عشر، هاشم معروف حسني، ج 2، ص 359.
4. اعلام الوري، طبرسي، ص182.
5. اثباة الوصية، مسعودي، ص 168.
6. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 14 ـ 13.
7. الامام الرضا(ع)، علامه سيد عبدالرزاق مقرّم، ص 24.
8. کشف الغمه في معرفة الائمه، علي بن عيسي اربلي، با ترجمه فخرالدين علي بن حسن زواري با عنوان ترجمة المناقب، ج 3، ص 131.
9. منتهي الآمال محدث قمي، ج 2، ص 456 ـ 455.
10. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 14، مأخذ قبل، ص 459.
11. اصول کافي، کليني، کتاب الحجة باب الاشارة و النص علي الامام الرضا(ع)، ج 2، ص 489.
12. الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 243.
13. همان، ص 244.
14. اثباة الهداة، شيخ حر عاملي، ج 6، ص 28؛ اعلام الوري، ص 190.
15. بحارالانوار، ج 49، ص 5 ؛ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 16 ؛ اعلام الوري، ص 313.
16. ترجمة المناقب، ج 3، ص 13.
17. منتهي‏الآمال، ج 2، ص 460.
18. همان و نيز کتاب حضرت رضا، فضل اللّه کمپاني، ص 13.
19. کافي ج 1، ص 316 ؛ اعلام الوري، ص 305.
20. کفاية الاثر، ابن خراز قمي، ص 306 ؛ الامام الرضا، علامه مقرّم، ص 26.
21. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 366.
22. تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 13، ص 5659.
23. علل الشرايع، شيخ صدوق، باب 172، ص 90.
24. الامام الرضا، ص 26.
25. منتهي الآمال، ج 2، ص 456، معصوم نهم و...، ص 120.
26. جلاء العيون، مجلسي، ص 542.
27. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 187.
28. اثباة الهداة، ج 6، ص 21.
29. کشف الغمه في معرفة الائمه، ج 3،ص 94.
30. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 405 ـ 402.
31. تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 276 ؛ حياة امام موسي بن جعفر، ج 1، ص 434.
32. بحارالانوار، ج 48، ص 148، وفيات الاعيان، ابن خلکان، ج 4، ص 393 ؛ الکامل في التاريخ، ابن اثير، ج 5، ص 72 ؛ تاريخ بغداد، ج 1، ص 394 ؛ احقاق الحق، قاضي نور اللّه شوشتري، ج 4، ص 323.
33. نک: ماهيّت قيام فخ، سيد ابوفاضل رضوي اردکاني.
34. پيشواي آزاده، مهدي پيشوايي، ص 68 ـ 67 ؛ مروج الذهب، مسعودي، ج 2، ص 314 ـ 313.
35. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 108 ؛ اثباة الوصية، ص 151 ؛ تتمة المنتهي، محدث قمي، ص 176.
منبع: پايگاه اطلاع رساني آستان قدس رضوي

بررسي تأليفات و نگارش هاي امام رضا عليه السلام

اين نوشتار بر آن است تا در حد توان و به طور فشرده، نمودار روشني از تجليات فکري و بخشش‎هاي معنوي را که امام رضا عليه السلام در زمينه‎هاي گوناگون معرفت در دسترس انسان‎ها قرار داده؛ بيان کند.

برخي از مورخان و تذکره‎نويسان، از حضرت رضا عليه السلام به جز احاديث و اخباري که از آن حضرت نقل کرده‎اند، تأليفاتي را نيز ذکر کرده‎اند، هر چند صحت انتساب آنها به امام نيازمند ادله کافي است که برخي از آثار نامبرده فاقد آن است. ولي شماري از جزوات و رساله‎ها، که با دلايل و قراين قوي‎تري به آن حضرت منتسب مي‎باشد، در اين جا معرفي مي‎شوند.

1- کتاب الفقه الرضوي

اين کتاب، در ميان دانشمندان مورد بحث و جدال بسيار است؛ برخي آن را معتبر شمرده‎اند و بر صحت انتساب ان اعتماد کرده‎اند؛ مانند: مجلسي اول و دوم، سيد بحرالعلوم، صاحب حدائق، شيخ نوري و ...، اما همه علماي محقق، بر اين که اين کتاب تأليف امام رضا عليه السلام باشد، وثوق نکرده‎اند زيرا حصول چنين اطمينان و اعتمادي نيازمند دلائل مثبته‎اي است که از نظر آنان وجود ندارد و ادله‎اي را که ديگران براي اثبات آن معتبر شمرده‎اند، قابل قبول ندانسته‎اند و مورد ترديد آنهاست. علاوه بر اين، عدم شيوع نسبت اين کتاب، در زمان پيش از مجلسي اول و دوم – که از متأخرانند - و عدم وجود هر گونه اطلاعاتي درباره کتاب مذکور، نزد پيشينيان، بر مجلسي‎ها، از جمله اسبابي است که عدم نسبت آن را به حضرت رضا عليه‎السلام تأکيد مي‎کند و تأليف آن را توسط آن بزرگوار منتفي مي‎سازد؛ به ويژه اين که در زمان امام و زمان‎هاي بعد، چيزي که مانع شهرت اين کتاب شود وجود نداشته است و جنبه‎هاي مختلف زندگي امام رضا عليه السلام هم با تمام ويژگي‎هاي آن، نزد همگان روشن و معلوم بوده است، چنان که بنا به نقل مورخان، در آن هنگام که امام براي دانشمندان نيشابور، روايتي را بيان فرموده است، بيش از بيست هزار نفر از نويسندگان و محدثان، به جز ديگر کسان، آن را به نام آن حضرت ثبت و ضبط کرده‎اند.

داستان پيدايش کتاب اين است که گروهي از مردم قم، نسخه‎اي از اين کتاب را به مکه مکرمه برده‎اند و قاضي امير سيدحسين اصفهاني آن را ديده و چون مطمئن شده که تأليف امام رضا عليه السلام است، نسخه‎اي از آن رونويسي کرده، با خود به اصفهان آورده و آن را به مجلسي اول نشان داده است. مجلسي، به صحت انتساب آن يقين کرده و مجلسي دوم نيز به همين اعتقاد، احاديث آن را وارد مجلدات بحارالانوار ساخته، آن را يکي از مآخذ و مصادر اين کتاب قرار داده و از اين تاريخ به بعد، کتاب «الفقه الرضوي» اشتهار يافته است.

مجلسي، در مقدمه بحارالانوار مي‎گويد: سيد فاضل، محدث قاضي اميرحسين طاب ثراه، مرا از وجود کتاب «فقه الرضا» آگاه کرد و پس از آن که به اصفهان وارد شد گفت:

در يکي از سال‎هايي که مجاورت خانه خدا را داشتم، اتفاقاً گروهي از مردم قم که براي اداي فريضه حج به مکه مکرمه آمده بودند، نزد من آمدند و کتابي قديمي که تاريخ تدوين آن با زمان امام رضا عليه السلام مطابقت داشت، همراه آنان بود. سپس مجلسي مي‎گويد: از پدرم (مجلسي اول) شنيدم که گفت: از سيد مذکور شنيده‎ام که مي‎گفت: خط امام رضا عليه السلام و اجازات گروه بسياري از فضلا، در اين کتاب وجود داشت. همچنين، سيد مذکور گفت: من با مشاهده اين قرائن، يقين کردم که اين کتاب، تأليف امام رضا عليه السلام است، از اين رو، آن را گرفتم و با اعتقاد به صحت آن، به رونويسي آن پرداختم. پدرم نيز آن را صحيح تلقي کرد و از آن نسخه برداشت. بيشتر عباراتي که صدوق (ابوجعفر بن بابويه) در کتاب من لا يحضره الفقيه، بدون ذکر سند آورده، با آنچه پدرم در شرح خود بر اين کتاب بيان داشته، مطابقت دارد و بسياري از احکامي که اصحاب ما آنها را ذکر کرده‎اند و سند آنها معلوم نيست، در اين کتاب، مذکور است.

نقد و تشکيک صحت انتساب

آنچه نسبت اين اثر به امام رضا عليه السلام را مشکوک مي‎کند، آن است که شيخ صدوق با همه اهتمامي که در دست يافتن به احاديث و اخبار و گردآوري آثار آن حضرت در کتاب عيون اخبارالرضا و غير از آن داشته است، ابداً به اين که آن حضرت تأليفي به اين نام دارد، اشاره‎اي نکرده است. چنان که دانشمندان پس از او نيز نامي از اين کتاب نبرده‎اند و سيد اصفهاني هم نامي از افراد قمي که او را بر اين کتاب آگاه کرده‎اند، نبرده و توضيح نداده که چگونه اين کتاب به دست آنها رسيده و چه کسي آن را براي او روايت کرده است، بعيد به نظر مي‎آيد که اين کتاب، در اين مدت طولاني، در نزد برخي از قمي‎ها گمنام و ناشناخته مانده و کسي از علما و محدثان بر آن آگاهي نيافته باشد؛ در حالي که علماي قم، همان کساني بوده‎اند که از هيچ حديث شاذّ و نادري چشم نمي‎پوشيدند، مگر اين که آن را در کتاب‎هاي خود ذکر مي‎کردند، تا از ميان نرود و به دست فراموشي سپرده نشود.

مرحوم آية الله خويي(ره) درباره اين کتاب فرموده است: محقق نيست "فقه رضوي" روايت باشد، بلکه شواهدي در آن است که حاکي از فتواهاي برخي از علماست، زيرا تمامي آن، با رساله‎اي که ابن بابويه براي فرزندش نوشته مطابقت دارد،(1) و اگر اين کتاب غير از آن رساله بود، حتماً شيخ صدوق آن را معرفي مي‎کرد.

محقق ميرزا عبدا افندي در کتاب خود «رياض العلماء يقين کرده که اين کتاب، همان رساله ابن بابويه است و اشتراک ابن بابويه در نام خود و پدرش با امام، سبب شده که کتاب مزبور به آن حضرت نسبت داده شود. همچنين مرحوم علامه سيدحسن صدر، رساله‎اي در عدم حجيت کتاب مذکور دارد و در اجازه‎اي که براي شيخ آقابزرگ تهراني مرقوم داشته، ذکر فرموده که اين کتاب، همان کتاب ابن ابي عزاقر معروف به شلمغاني است.

به هر حال، نسبت اين کتاب به امام رضا عليه السلام خالي از شبيه و ترديد نيست و شايد با ظن نزديک به يقين، کتاب مذکور تأليف امام نباشد.

2- رساله ذهبيه، در طب

رساله ذهبيه، کتابي در پزشکي است و براي آن، اسنادي ذکر شده که برخي از آنها به محمد بن جمهور منتهي مي‎شود و در بعضي از اين اسناد، نام حسن بن محمد نوفلي آمده است که نجاشي او را توثيق کرده و درباره او گفته است: ثقه و جليل القدر است از امام رضا عليه السلام رساله‎اي را روايت کرده که احتمال دارد منظور او همان رساله ذهبيه باشد.

شايد شهرت اين رساله، ميان دانشمندان و موافقت آنها درباره نسبت آن به امام در دوران‎هاي مختلف و عدم ورود خدشه‎اي از جانب احدي بر اين انتساب، از جمله اسبابي است که به پژوهشگر، اطمينان مي‎بخشد که اين رساله از عطاياي شخص امام رضا عليه السلام است.

بر اين اساس، در انتساب اين کتاب به امام رضا عليه السلام جاي شک و ترديدي باقي نمي‎ماند؛ زيرا طبق قاعده جاري، شرايطي که براي استنباط احکام شرعي و معرفت اصول دين لازم است، در غير از اين موارد، ضروري نيست و چنانچه بنا باشد آن شرايط، در غير از آن موارد در نظر گرفته شود، درباره نسبت بسياري از آثار و تأليفات به صاحبان آنها شک و ترديد پديد مي‎آيد، زيرا راهي و دليلي در اختيار نداريم که ما را به صحت انتساب آنها کاملاً مطمئن سازد، علاوه بر اين، چون بسياري از محققان، شهرت را يکي از طرق اثبات شرعي شمرده‎اند، اشتهار اين کتاب، صحت انتساب آن را ممکن مي‎سازد و اگر براي ما ثابت شود که مقصود نجاشي در گفتار خود که نوفلي رساله‎اي از امام رضا عليه السلام روايت کرده، همان رساله ذهبيه مي‎باشد، از نظر ما اين مشکل حل شده است.

اين رساله بليغ علمي، از نفيس‎ترين و گرانبهاترين مواريث اسلامي، در زمينه دانش پزشکي است و به طور مختصر، مشتمل بر رشته‎هايي از علوم پزشکي، مانند: علم تشريح، زيست شناسي (بيولوژي)، وظائف الاعضا (فيزيولوژي) و علم الامراض (باکتريولوژي) و بهداشت و ... مي‎باشد و بخش زيادي از طب پيشگيري را نيز بيان کرده است؛ همچنين، مطالبي از دانش شيمي، تغذيه و بسياري از دانش‎هاي ديگر را در بر دارد.

امام رضا عليه السلام اين رساله را در حدود سال 201 هجري، براي مأمون خليفه عباسي فرستاد در اين زمان، دانش پزشکي صورت علمي نداشت و در حالت ابتدايي و اوليه و بر اساس مداومت و تجربه بود، نه بر پايه اکتشافات علمي، در آن زمان هنوز وجود ميکروب‎ها کشف نشده، از چگونگي مواد مهم غذايي مانند ويتامين‎ها آگاهي به دست نيامده بود و از اکتشافات مهم ديگر پزشکي براي مبارزه با ميکروب‎ها، مانند پنسيلين و استرو مايسين و اورو مايسين و ... خبري نبود.

اين رساله، در ظاهر، ساده و هماهنگ با درک مردم آن زمان است، ولي در باطن، عميق و پيچيده بوده، نياز به بررسي‎هاي علمي و مباحثات طولاني دارد تا نکات و اسرار آن مکشوف و با حقايق جديد علمي سنجيده و تطبيق شود. (2)

ارزيابي مأمون از اين رساله

مأمون، اين رساله را با خوشحالي بسيار دريافت کرد و براي نشان دادن اهميتي که به آن مي‎دهد دستور داد که با طلا نوشته و پس از آن، در خزانه دارالحکمه نگهداري شود؛ به همين مناسبت، آن را "رساله ذهبيه" ناميده‎اند.

مأمون، در ستايش اين رساله مي‎گويد: اما بعد، من در رساله پسر عمّ اديب و دانشمند حبيب و منطقي طبيب - که در اصلاح ابدان و چاره‎جويي در برابر مرگ و نگهداشتن حد طعام است - نگريستم و آن را در غايت کمال يافتم. با دقت، به مطالعه آن پرداختم؛ توسن انديشه را در آن جولان دادم و هر بار که آن را خواندم و در آن، انديشه را در آن جولان دادم و هر بار که آن را خواندم در آن انديشه کردم، حکمت‎هايي از آن بر من ظاهر و فوائدي از آن برايم آشکار و قلبم به سود سرشار آن مطمئن شد؛ از اين رو، آن را از برکردم و بر مطالب آن انديشيديم و چون آن را از گرانبهاترين خواسته‎ها و بزرگترين اندوخته‎ها و سودمندترين فايده‎ها ديدم و نيز به سبب نفاست و حسن موقعيت و بزرگي سود و فراواني برکت آن، فرمان دادم با طلا نوشته شود و آن را رساله ذهبيه نام نهادم؛ پس از آن که گروهي از جوانان هاشمي دولت، از آن نسخه برداري کردند، آن را در خزانه دارالحکمه مخزون داشتم...

اين رساله، شايسته صيانت و نگهداري و داراي صلاحيت و اعتبار است؛ حکيمي است که مي‎توان بر آن اعتماد کرد و رايزني است که بايد به آن مراجعه کرد؛ ارکان‎هاي دانش است و امر و نهي آن بايد فرمانبرداري شود.

آري، اين رساله از خانه کساني بيرون آمده که مردم احکام پيامبر مصطفي (صلي الله عليه و آله) و پيام انبيا و دلائل اوصيا و دانش علما را از آنان فرا مي‎گيرند و سينه‎ها از آنان شفا مي‎يابد و بيماران جهل و کوردلي، به وسيله آنان بهبود پيدا مي‎کنند؛ خشنودي و رحمت و برکت خداوند بر آنان باد.

من اين رساله را به خواص خود، از دانايان و پزشکان و صاحبان تأليف و نويسندگان کتاب‎ها و شماري از پژوهشگران و ناموران در حکمت عرضه داشتم؛ همه آن را ستودند و پر ارج و گرانقدر دانستند و به علو مرتبه مصنف آن اعتراف داشته و صحت آنچه را در اين رساله آمده تصديق کردند.(3)

شرح ‎هايي که بر اين رساله زده شده

گروه بسياري از علما و دانشوران، اين رساله را شرح کرده‎اند که براي نمونه، نام تني چند از آنان در زير مي‎آيد:

1. ترجمة العلوي للطب الرضوي، نوشته سيدضياء الدين ابي الرضا فضل الله بن علي الراوندي متوفي به سال 548 هجري .

2. ترجمة الذهبيّه، از مولي فيض الله عصّار شوشتري، استاد طب و نجوم در زمان فتحعلي شاه، همزمان با حکومت او بر شوشتر به سال 1107 که نسخه خطي است و در کتابخانه مشکات در دانشگاه تهران موجود است و تاريخ نگارش آن سال 1133 هجري است.

3. ترجمة الذهبيّة، از مولي محمدباقر مجلسي که نسخه خطي است و در کتابخانه مرحوم سيدحسن صدر در کاظميه موجود است.

4. عافية البريه في شرح الذهبيّه، از ميرزا محمدهادي فرزند ميرزا محمد صالح شيرازي است که در زمان شاه سلطان حسين صفوي تأليف شده و در کتابخانه سيدحسن همداني، در نجف اشرف موجود است.

5. شرح طب الرضا، از مولي محمد شريف خاتون‎آبادي که آن را در حدود سال 1120 هجري تأليف کرده است.

6. ترجمة الذهبيّه، از سيدشمس‎الدين محمد بن محمد بديع رضوي مشهدي است که در سال 1155 هجري از نگارش آن فراغت يافته؛ نسخه‎اي خطي است که در کتابخانه شيخ علي اکبر نهاوندي در خراسان موجود است.

7. شرح طب الرضا، از سيد علي اکبر شبّر متوفي به سال 1242 هجري؛ شيخ نوري متذکر شده که اين نسخه را ديده است.

8. شرح طب الرضا، از مولي حاج محمد فرزند حاج محمدحسن مشهدي، متوفي به سال 1257 هجري.

9. شرح طب الرضا، از مولي نوروزعلي بسطامي.

10- المحمودية، از حاج ميرزا کاظم موسوي زنجاني، متوفي به سال 1292 که نسخه خطي است و در نزد نوادگان او موجود است.

چنان که گفته شد، بسياري از دانشوران ديگر، به شرح اين رساله شريفه پرداخته و اسرار و دقايق آن را توضيح و تفسير کرده‎اند. شايد در اين تاريخ، آخرين آنها دکتر عبدالصاحب زيني است که مطالب آن را با تازه‎ترين اکتشافات علمي مقايسه و تطبيق داده و در سلسله انتشارات «ملتقي العصرين» چاپ و منتشر کرده است.

3- صحيفة الرضا (ع)

از ديگر کتاب‎هاي منتسب به امام رضا عليه السلام در نزد علماي مشهور ما ثابت نشده است؛ هر چند، در مستدرک الوسائل آمده که اين، از کتاب‎هاي معروف و مورد اعتمادي است که هيچ کتابي از نظر اعتبار وثوق - چه پيش از تصنيف آن و چه بعد - به پايه آن نرسيده است و ما نمي‎دانيم احکامي را که صاحب مستدرک در اين گونه موارد صادر مي‎کند، تا چه حد با حقيقت مطابقت دارد. شگفت اين است که مجلسي در مقدمه بحارالانوار آورده است: اين صحيفه با همه شهرتي که دارد، از جمله مراسيل است، نه مسانيد.

سيدمحسن امين عاملي در اعيان الشيعه، براي اين صحيفه به استناد نسخه‎هايي از آن - که شيخ عبدالواسع يماني زيدي از يمن براي او آورده و در دمشق آن را به چاپ رسانده است - اسنادي براي آن ذکر کرده است. همچنان که در برخي از نسخه‎هاي اين صحيفه، سند آن به ابوعلي طبرسي نسبت داده شده است، ولي مرحوم مجلسي مي‎گويد: اين، نزد ما ثابت نيست. در مستدرک مي‎گويد: اين، نزد ما ثابت نيست. در مستدرک مي‎گويد: نويسنده فاضل ميرزا عبدالله افندي در رياض العلما، طرق اسناد آن را جمع‎آوري کرده و گفته است: در شهر اردبيل، نسخه‎اي از اين صحيفه را مشاهده کردم و در آغاز آن، سندش بيان شده بود. سپس، سند را ذکر مي‎کند، اما اسنادي که بيان داشته، از نظر رجال، خالي از مناقشه نيست؛ به هر حال، روايتي است که به ثبوت نرسيده است و محتواي آن براي اثبات احکام شرعي صلاحيت استدلال ندارد.

در اين باره، کافي است بدانيم که علما و محققان بزرگ گذشته ما، از اعتماد به اين کتاب اعراض کرده و به صدور آن از امام وثوق نيافته‎اند؛ بنابراين، دليلي وجود ندارد که ما آن را از افادات علمي و تأليفات امام رضا عليه السلام به شمار آوريم.

4- کتاب محض الاسلام

از ديگر مؤلفاتي که به امام رضا عليه السلام نسبت داده شده، کتاب محض الاسلام و شرايع الدين است. شيخ صدوق، در عيون اخبار الرضا، آن را از فضل بن شاذان نقل کرده است؛ ليکن، فضل بيان نکرده که امام آن را به خواهش مأمون تأليف فرموده است. (4)

آنچه از ملاحظه رجال سند اين کتاب، حاصل مي‎شود، عدم وثوق درباره انتساب آن به امام رضا عليه‎السلام است، زيرا برخي از رجال آن معتبر نيستند. علاوه بر اين، داراي اسلوبي مضطرب و غير منسجم و تعبيرات ناموزوني است که بعيد به نظر مي‎رسد، نوشته شخص امام باشد؛ همچنين، مشتمل بر احکام چندي است که التزام به آنها در مذهب ما ثابت نشده است.

اين دلايل، ما را به اين اعتقاد که اين رساله، نوشته و تأليف امام رضا عليه السلام نيست نزديک مي‎گرداند؛ به علاوه، اين کتاب، خلافت مأمون و اسلاف او را باطل شمرده و آنها را به گمراهي و دوري از حق و هدايت توصيف کرده و امامان حق را صريحاً به ائمه دوازده‎گانه منحصر ساخته است. همچنين، در اين رساله، آنچه را ائمه عليهم السلام در تمام طول تاريخ زندگي خود بدان پايبند بوده‎اند، ترک کرده و اين، خود، نشانه عدم صحبت انتساب آن به امام است.

از احتمالات چندي که درباره اين کتاب داده‎اند، به نظر مي‎آيد، اين رساله، مجموعه فتواهاي يکي از علماست که مشتمل بر نظريات او در شؤون اعتقادي و تشريعي است و اسلوب رساله و سبک ناموزون آن در تنظيم و ترتيب مطالب و ذکر برخي احکام شاذّ و نامقبول، دلايل اين نظريه و مؤکد آن به شمار است.

5- پاسخ مسائل ابن سنان

برخي، پاسخ‎هاي امام رضا عليه السلام به پرسش‎هاي ابن سنان را از مؤلفات آن حضرت به شمار آورده‎اند، ولي اين درست نيست و نمي‎توان اين پاسخ‎ها را به منزله تأليفي از امام دانست؛ زيرا، در اين صورت، لازم مي‎آيد که پاسخ‎هاي آن حضرت به مسائل افراد بسيار ديگر - در زمينه انواع علوم و معارف نيز تأليفي از آن حضرت به شمار آورده شود.

6- علل ابن شاذان

کتاب علل را که ابن شاذان ذکر کرده و برخي، آن را از تأليفات امام رضا عليه السلام دانسته‎اند، نمي‎توان نوشته امام دانست؛ به سبب اين که، کتاب مذکور را ابن شاذان خود تنظيم کرده و مطالب آن را از سخنان و پاسخ‎هاي حضرت رضا عليه السلام به پرسش‎هاي او درباره علل شرايع، فراهم آورده است. ابن شاذان، در اين کتاب، علل را به صورت اشکال و پاسخ‎ها را به صورت حل عرضه مي‎کند و معلوم نيست آيا نصوصي را که ذکر کرده عين حروف و الفاظ امام است؟ و چه بسا با حفظ غرض و مقصودي که امام در بيان خود داشته‎اند. در الفاظ تصرف کرده و آنها را به سبک خاص خود درآورده و عرضه داشته باشد.

سخن پاياني

از بررسي صادقانه و صريحي که ما درباره صحت انتساب برخي مؤلفات به امام رضا عليه السلام انجام داديم، آشکار مي‎شود، تنها کتابي که با جرأت مي‎توان آن را به آن حضرت منسوب داشت، رساله ذهبيه در طب است که آن را به خواهش مأمون خليفه عباسي مرقوم فرموده است.

اشکالي ندارد اگر بگوييم مؤلفات ديگر را به اين سبب به آن حضرت نسبت داده‎اند که اين تأليفات حامل نظريات و افکاري است که امام در پاسخ پرسش کنندگان و کساني که خواسته‎اند از سرچشمه زلال دانش آن حضرت کسب فيض کنند بيان فرموده‎اند. آشکار است که ارزيابي‎ها و ايرادهاي ما، تنها در جهت صورت و ترکيب اين کتابهاست نه محتوا و مدلول آنها.

پي نوشت :
1- المحاضرات في الفقه الجعفري، نوشته سيدعلي شاهرودي، تقرير علامه خويي در درس خود، جلد 1، ص 7.
2- طب الرضا، مجموعه انتشارات «ملتقي العصرين» شماره 2، صص 20- 19.
3- اعيان الشيعه، ج 4، ق 2/ 143 / 144.
4- عيون اخبار الرضا، ج 2، ص121.
منبع: گلستان قرآن - به قلم ؛ سيد محمدصادق عارف