شفا يافتگان حرم رضوي2
شفا يافتگان حرم رضوي
برزو و خانواده پرجمعيتش نيز از همان مردم بودند كه از سپيده صبح تا غروب، چشم به زمين و دست در خاك داشتند و در طول صحرا جز كار، چيزي نمي شناختند و در اثر همين كار مداوم بود كه مادر خانواده از كار افتاده شده بود و بروز (پدر خانواده) نيز كم كم سوي چشمان خود را از دست مي داد. اما با تمامي اين مشكلات، باز هم ناراضي نبود، چرا كه دختر بزرگش به خانه بخت رفته و گل جمال دختر دومش، صحيح و تندرست، نان آور خانواده بود. دختري كه براي خانواده بسيار عزيز بود و شايد مهربانترين دختر مزارع، دختري كه به هر طريق دوست داشت همه را ياري دهد و شايد اين نيت پاك ، او را در دل همه عزيز كرده بود، دختر با چهره شاداب و لبخندي هميشگي، كه ديدنش همه را خوشحال مي كرد گل جمال علاوه بر كار پرزحمت در مزارع، تمامي وظايف خانه را نيز برعهده داشت: دوخت و دوز، شست و شو و رسيدن به پدر و مادر نابينا و از كار افتاده و پنج برادر كوچكترش او در هنگام كار پر ملال در مزرعه با خود مي گفت : من كار مي كنم، برادرانم هر روز بزرگ و بزرگتر مي شوند و بالاخره زندگي به روي ما خواهد خنديدپس چه باك از رنج، من زاده رنجم، من مرد خانه ام، پس چه باك اما فاجعه هميشه در كمين است. فاجعه هنگامي كه تصور نمي رود، صاعقه وار فرودمي آيد و فاجعه بر خانواده گل جمال، فرود آمديك شب دختر بزرگ برزو كه فرزندي نوزاد دارد، مفقود مي شود و مدتي بعد جسد او را پيدا مي كنند اين فاجعه. خانواده را كمرشكن مي كند. مادر بيمار و از كار افتاده حالش وخيم تر و پدر نابينا نيز زمينگير مي شود. لبخند گل جمال محو مي گردد و صورت شاداب او پر اشك تر مي شود تا يك روز كه با گريه هميشگي به گورستان ميرود، دچار بيماري روحي شده و از او جز شبحي سرگردان باقي نمي ماند. ديدن دختر مهربان مزارع با آن حالت، همه را دچار تأسف مي كند و با ديدن او هيچ كس نمي تواند از ريختن اشك خودداري كند. كمر برزو مي شكند و خانواده بي مرد مي شود. نان آور خانه از دست مي رودحال گل جمال ساعت به ساعت بدتر مي شود، تا آنجا كه هر دو دقيقه يكبار او را دچار ناراحتي مي كند. براي درمان او هر سفارشي كه از دهاني شنيده مي شود به كار مي بندند و به تمامي دعانويسان و افرادي كه به نوعي معرفي مي شوند رجوع مي كنند. بعد به پزشكان گرگان مراجعه مي كنند، تا شايد گل جمال علاج شود، اما هيچ تغييري در حال او پيش نمي آيد، تا اينكه گل جمال سفر به مشهد را پيشنهاد مي كند، تا شفاي خود را از امام بگيردروز اول خرداد سال 70 ساعت 7 صبح، گل جمال با بدرقه نگاههاي پر حسرت و آرزومند و گرسنه افراد خانواده اش كه بدون او هيچ نان آوري ندارد. از علي آباد گرگان، به اتفاق آشنايان راهي مشهد مي شوند. در مشهد بالافاصله پس از سپردن وسايل سفر در يك مسافرخانه، گل جمال وهمراهانش به حرم مطهر مشرف مي شوند. و او با چشماني اشك بار دست به ضريح مطهر مي گيرد و با هق هقي خالصانه مي گويد: يا ضامن آهو اي پناه بي پناهان منم، گل جمال، نان آور هشت نفر ميدانيد كه پدرم كور شده و مادرم نيز زمينگير است. فرزند كوچك خواهر مقتولم كسي را ندارد. پنج برادر كوچك چشم به من دارند، بدون من همه گرسنه مي مانند و اميدي جز تو ندارم، خودت مرا شفا بده!
و پس از گفتن اين سخنان، بيهوش مي شود كه بلافاصله به دارالشفا برده مي شود و از آنجا به وسيله آمبولانس به بيمارستان قائم انتقال مي يابد. پزشكان پس از معاينات اوليه و تزريق چند آمپول و تجويز دارو، پينشهاد مي كنند كه فردا صبح او را به بيمارستان رواني رازي ببرند تا بستري شوددر مسافرخانه با وجود مصرف داروها، گل جمال سه بار ديگر دچار حالت بيهوشي مي شود و پس از پيداشدن حالت عادي گل جمال چند دقيقه اي مي خوابد، چند دقيقه خوابي كه در زندگي گل جمال شايد ديگر پيش نيايد. زيباترين خواب عالم، در خواب آقايي با لباس سبز بر او ظاهر مي شود كه با شيرين ترين لحن و پرمهرترين كلمات مي گويد: دخترم! بيا به زيارتو او بلافاصله بر مي خيزد و با همراهان به حرم مشرف مي شوند. گل جمال به محض تماس با ضريح بيهوش مي شود، كه مجددا حضرت بر او ظاهر مي شود و با مهربانترين دستان عالم او را بلند مي كند و با همان لحن مي فرمايد: دخترم شفا يافتي ديگر بيمار نمي شوي گل جمال با چهره اي پر از حيرت و با چشماني گريان بر مي خيزد و با اشك و شادي و فرياد، ضريح را در آغوش مي فشردزندگي بار ديگر به خانواده برزو باز گشت و دختر مهربان مزارع باز هم با لبخند، به دشتها شادي بخشيد و سفره با نان آشتي كرد يا امام رضا ! نه به خاطر درخواستهاي بي پايان ما، نه بخاطر لحظات كوتاه حضور دلهاي ما، نه بخاطر اشكهاي مداوم ما، كه بخاطر صداقت گل جمال و گل جمالها، بخاطر كوچكي ما و بزرگي بي انتهاي خودت، لحظه اي هر چند كوتاه بر ما نظر كن! اي ضامن ! والسلام
-----------------------------------------------------------
پناهنده شدن شتر به بارگاه علي بن موسي الرّضا
در ذيل خلاصه گفتگويي با آقاي حسين زاده از دربانان محترم حرم امام هشتم و مالك شتر پناهنده در ارتباط با ماجراي پناهنده شدن يك نفر شتر در سالهاي گذشته به بارگاه علي بن موسي الرضا(ع) آمده است :
اواخر بهمن ماه سال 1352 دوازده نفر شتر خريدم آنها را نشانه گذاري كرديم به جز يك نفر شتر كه هر كار كرديم نتوانستيم نشانه گذاري كنيم.
تصميم گرفتم آن شتر را با 2 شتر ديگر به كشتارگاه بفرستم. آن زمان كشتارگاه در محمد آباد بود، يكي ذبح شد و 2 نفر ديگر فرار كردند يكي از آنها به پنج راه پايين خيابان كه رسيد به طرف ميدان 17 شهريور فعلي رفت و يكي به طرف حرم آمد در ابتداي بازار زنجــير كه جـــنب مسجــد گوهرشــاد بود و در حال حاضر كفشــداري شـماره يك مي باشد ايستاد.
مردم راه باز كردند و شتر آهسته آهسته به صحن انقلاب وارد مي شود. آقاي حسن حسيني كه از دربانان كشيك پنجم مي باشد به من گفت ديدم كه شتري وارد شد و سه دور، دور سقاخانه زد و رفت جلو پنجره فولاد و بنا كرد به گريه كردن و اشك ريختن، بسيار متأثر شدم رفتم جلو و شال سبز خودم را به گردن شتر انداختم و آن را به سمت ساعت بردم و فرداي آن روز شتر را به مزرعه نمونه بردند.
البته من منظره بردن شتر را كه ديدم سخت ناراحت شدم و بدون اينكه چيزي بگويم از شتر گذشتم و برگشتم چند روز بعد آقاي حيدري رئيس تشريفات وقت مرا خواست و گفت شتر به دستگاه پناه آورده است حال به جاي شتر چه مي خواهي گفتم تقاضاي درباني افتخاري را دارم.
من را هدايت كردند به دفتر آقاي زاهدي استاندار و نايب التوليه وقت و رفتم پيش وي و در نهايت حكم درباني ام صادر و به من دادند.
---------------------------------------------------
شفا يافته: عليرضا حسيني، فرزند جعفر متولد: 1357ساكن شهرستان: نكا (ساري) روستاي سليكه بيماري: بي حسي اندام تحتاني(فلج پاها)
آمده بود تا كبوتر دل خسته و مجروحش را در حرم با صفاي مولايش به پرواز درآورد. آمده بود تا چهرة به غم نشسته اش را كه حاكي رنج و درد و دروني اش بود، با اشك ديدگان معصومش به ضريح سيمين و زرين امام غريبان پيوند بزند. آمده بود تا سر بر آستان بي نياز دوست بسايد و دل را مقيم كوي يار نموده و مهمان نور باشد. آمده بود تا چشمان بي فروغش را در روشناي حريم حرم منور سازد. آمده بود بايك دنيا اميدو انتظار-يك دنيا عشق و ارادت و اخلاص، يك دنيا بي قراري، تا بگويد: اي امام! دوستت دارم. آمده بود تا همچون موجي، تن رنجورش را به اقيانوس عظمت، كرامت، وجود وسخا بسپارد و دريا دل اين اقيانوس بي كران باشد. آمده بود تا به مراد دل آسماني اش بگويد: اي قرار ديده بي تاب من! اي مهربان امام كه غوث الامه اي ! و ضامن آهوي رميده اي؟ به آستان امنت چونان غزالي گريز پاي پناهنده شده ام تا به بلنداي سلامت و تندرسيم برساني و از جميع بليات ارضي و سماوي برهاني ام. آمده بود تا از طبيب طبيبان بخواهد تا خار وجودش را در بوستان سرسبز و پرطراوات رضوي به گل عافيت مبدل نمايد. در يكي از روزهاي تابستان قرار بود به همراه هيأتي از شهرش روز 48 صفر عازم مشهد شود. اما جزيرة متلاطم دلش تاب تحمل زمان را نداشت. به اتفاق شوهر خواهرش زودتر از موعد، سفر به سرزمين نور را آغاز كرد. او همچون رودي به بحر خروشان حرم پيوست. به سرزميني آمد كه سرتا پا معنويت بود، به اقليمي پا گذاشت كه عرشيان و خاكيان، چاكران درگه آن سرتا پا نورند. ديدن گنبد و بارگاه حضرت، چشمان بي فروغش را جلا بخشيد فضاي روحاني و معنوي حرم را از نزديك لمس نمود. در برابر امام، سلامي و تعظيمي نمود. كه لبخند فرشتگان را در پي داشت.ادخلوها بسلام آمنين حرم مملو از جمعيت بود در ميان سيل مشتاقان و ارادتمندان و حاجتمندان بارگاه ملكوتي و حجت بالغة پروردگار، خود را همچون قطره اي مي ديد. پشت پنجرة فولاد دخيل شد. ضمن ارتباط قلبي ارتباط ظاهري نيز با طنابي كه او را به پنجره متصل مي نمود برقرار گرديد. طناب، رشتة الفت او گشت تا دل و جانش به هم پيوند خورد و ضميرش از انوار امام بهره مند گردد. فضاي معنوي حرم دل هر عاشق و شيدايي را متحول مي ساخت. پيروجوان، زن و مرد، كودك و نوجوان، از هر قشر و طايفه اي، شهر و روستايي، فقير و غني، در ميان دخيل شده گان ديده مي شد. ايوان طلا، رازو نياز عارفانه، اشكهاي جاري شده، دلهاي سوخته، بي پناهان خسته دل، نااميدان وادي سرگرداني، صداي پاي زائرين، صداي ملكوتي مناجات، صداي بال بال زدن كبوتران در آسمان مهتابي و پرستاره، فضاي معطر، پارچه ها سبز رنگ، طنابهاي رنگارنگ، قفلهاي بسته شده بر پيجره، خدايا چه محيطي است! اين جا كه اين چنين دل آدمي را مي برد! پژواك اميد دهنده و سوزناك زيارتنامه خوان كه در جوار پنجرة فولاد را مي سوزاند و اشك از ديدگان جاري مي ساخت. اين جاست طبيبي كه ندارد نوبت هر دل كه شكسته تر بود، پيش تر استفقير و خسته به درگهت آمدم، رحمي كه جز ولاي توام، نيست هيچ دستاويز به نااميدي از اين در مرو، اميد اين جاست فزونتر از همه قفلها، كليد اين جاست عليرضا در جمع دلسوختگان و دردمندان، بيماران لاعلاج كه از دكترها، قطع اميد كرده اند قرار گرفت. با چشمان به اشك نشسته اش با مولا به راز و نياز پرداخت: يا ضامن آهو! بر جواني ام رحمي كن، تو را به پهلوي شكستة مادرت زهرا نااميدم مكن لحظاتي بعد در تفكري عميق فرو رفت. خاطره هاي دوران بيماري جلوي چشمانش نمايان گشت. از يادش نمي رفت آن روزي كه مادرش را صدا مي زد. مادر! دردپا امانم را بريده و مادرش چونان شمعي در اين مدت سوخت و از هيچ كوششي دريغ نكرد به ياد محروم شدن از تحصيلاتش افتاد، به ياد عاجز شدن از كارها و فعاليتهاي روزانه اش به ياد دارو و درمانهايي كه برايش كرده بودند و تأثيري نداشت، به ياد دستهاي پينه بسته، پدرش كه كارگر نكاچوب بود، به ياد دل سوزيهاي خانوادة صميمي اش، به ياد2 برادر و يك خواهرش از غم او پژمرده و ملول شده بودند، به ياد جوابهاي مأيوس كننده پزشكان، و خسته از اين همه تفكر، پلكهايش به سنگيني گراييد و آرام آرام به خواب رفت.... ناگهان بيدار مي شود، طناب را باز شده مي بيند، روي پاهايش مي ايستد، شروع به راه رفتن مي كند..... آن شب شادماني عليرضا ديدني بود و همه زائرين در شادماني اش شريك
منبع:http://www.aqrazavi.org/