کرامات رضوي
چشمه فيض
 سيل خروشان اندوه، بي امان بر وجودش يورش مي آورد و گلويش را مي فشارد، چندان که نمي داند از اين بند غم چگونه رهايي بايد … دلي دارد دردمند و تني دارد رنجور، مانده است که اين حکايت را نزد کدام دوست برد و اين شکايت را در کدام منزل بگشايد. ژرفاي اين رنج را کسي نيست که دريابد و پهناي اين اندوه را احدي نيست که حس کند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفاني اش را به کوچه هاي شهر مي سپارد و در انديشه ساحلي که توفان از جانش برگيرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پيش مي تازد.
اين نياز اوست، نياز راستين هر انساني که در اندرون جان خويش غم نهفته دارد و اندوهي فرو خفته. هر که چنين است در وراي اين جهان خاکي، کسي را مي جويد که سخن و حکايت او را بشنود و نجواي برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در کام خويش ريزد…
آن گاه که چنين کسي را يافت، بند از دل مي گشايد و بي هيچ ترتيب و آدابي‌ همه ناگفته هاي خود را - که از واگويه آن پرهيز داشت - بر زبان مي راند، زيرا مي داند که اين گوش، چونان ديگران نيست که فقط مي شوند، بلکه اين سخن در برابر فردي گفته مي شود که با شنيدن آن، گويي همه رنجها و غمها را در جان خويش مي بينند، پس مي کوشد تا غبار غم از تن و جان وي بزدايد و او را در زلال معرفت خويش جلا بخشد.
اين سرچشمه فيض و کرامت و اين معدن بخشش و بزرگواري، زماني برا نسان آشکار مي شود و معني مي يابد که اين باور را با همه وجود خويش دريابد که او کليد هر قفل ناگشوده است و توان اين را دارد که انسان را از گرفتاري در کلاف در هم پيچيده مشکلات رهايي بخشد.
هر گاه انساني به اين باور بنيادين دست يافت و با همه وجود خويش به اين سرچشمه عرفان معرفت رسيد، مي تواند از زلال آن سيراب گردد و خود را در جوار دوستي مهربان ببيند که همه وجودش رامشفقانه وقف او کرده است.
اما رسيدن به اين باور چندان سهل نمي نمايد… آن غمزده ناآرام و بيقراري که خود را در همه شلوغي شهر، تنها و بي کس مي ديد و تمامي اسباب و ابزارهاي مادي را براي درمان درد خويش ناکار آمد و بي اثر مي دانست … اگر رو به اين منبع لايزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببيند، آن گاه است که مي تواند از همه اين صفات مطلب بهره گيرد و آتش اشتياق خويش را فرو نشاند.
اين نياز آدمي به پناهي ماورايي، از بارزترين نشانه هاي بندگي و عبوديت انسان در برابر ربوبيت توانمند و فراگير و داناست و که انسانيت انسان در همين عبوديت، مناجات و دعا آشکار مي شود و ارزش وجودي او در همين رويکرد عاشقانه بروز مي يابد.
…. و يکي از راههاي رسيدن به اين مهم، قرار گرفتن در مسير متعالي اولياي خداست.
اين گونه است که من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه که ابرهاي تيره غم بر فرازمان نمايان مي شود و زندگي را بر ما سنگين مي سازد، از ميان همه کساني که در گرداگرد ما برايمان دل مي سوانند، زاويه خلوتي مي جوييم تا با "او" زمزمه کنيم. همو که سخن ما را مي شنود، درد ما را حس مي کند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما مي کوشد و تا ما را از غم اندوه رهايي مي بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگيني که نمي دانيم توفان جانمان را چگونه فرونشانيم، چه جايي داريم، جز جوار آن مهربان ولي خدا؟ جايي که فرشتگان درآمد و شدند و درهاي رحمت الهي براي بندگانش گشوده؟ جايي که بند از پاي ما گسسته و ما رابه سان کبوتراني آزاد در فضاي دل رها مي سازد؟ رهايي از بند، در پي بندگي مطلق، و آزادي از تعلقات، در پي عبوديت محض!
من و تو چه داريم جز همين سرمايه هنگفتي که همه چيز در برابر آن ناچيز است؟ ما چه داريم جز همين ولي مطلقي که باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما کجا را داريم جز همين قطعه اي از بهشت که در کنار ماست؟ ما کجا راداريم جز همين حريم دوست که گاه و بي گاه، عاشقانه به سويش مي شتابيم؟ من و تو،
قطره اي هستيم از درياي بيکران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره اي را مي مانيم از يک جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندکي از خيل
بي شمار نيازمندان کويش هستيم.
از آن هنگام که تن پاک علي بن موسي الرضا عليه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر کس حاجتي از آن امام رئوف طلب کرده، آن را به درستي ستانده و کرامت امام را به خوبي ديده است. اگر ما به کساني اشارت داريم که تن ناتوان خويش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدين معني است که تنها همين شفايافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلکه هر لظحه در حرمش حضور يابيم، خيل مشتاقان در حال نجوا با اويند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسيارند آنان که از اين سفره کريمانه بهر مي ستانند.


با کدامين نگاه

زهرا منصوري از خرم آباد تنکابن
نوع بيماري: فلج تمام بدن
تاريخ شفا 13 مرداد 1366
نه کار يک روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتي يکسال و دوسال. صحبت يک عمر است. يعني مي شود انتظار داشت که او، يک عمر، اين وضعيت را تحمل کند و دم برنياورد؟
نه، توقع بزرگي است، من نبايستي چنين انتظاري از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسري سالم و خوب مي خواهد. زني که وقتي او از کار روزانه اش برميگردد، تمام اتاقها را تميز کرده باشد. چاي دم کرده و ناهارش آماده باشد و وقتي در زد، به استقبالش برود، و با خوش رويي در به رويش بگشايد. برايش چاي بريزد، و تا او چايش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهيا کرده باشد، و هنگامي که شوهر از او مي پرسد: ناهار چي داريم؟ زن به رويش لبخند بزند، و بگويد همون غذايي رو که دوس داري، و شوهر هر دودستش رامحکم به هم بکوبد، و با خوشحالي بگويد: آفرين به همسر خوب و باوفايم اما حالا چي؟
با کدام پا، همراش بشوم؟ با کدام دست، هميارش باشم، با کدام کلام، همزبانش گردم، با کدام ….؟!
نه، من نبايد از وي متوقف باشم که به پايم بماند تا پير شود. آخر تاکي تحمل خواهد کرد، يک سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من بايد قبل از آن تکليفم را با او روشن کنم، بايد حرف دلم را برايش بگويم. او نبايد به درد من بسوزد، خرد شود و بميرد. من نبايد انتظار داشته باشم که او يک عمر، تر و خشکم کند، اين سو و آن سويم ببرد، زندگي اش را به پايم تباه کند، و من حتي زبان تشکر از او را هم نداشته باشم.
بايد از او بخواهم رهايم کند، طلاقم بدهد، و خودش را از زير بار مسئوليت من خلاص کند.
من به او خواهم گفت همين امروز، وقتي از اداره برگردد، همه حرفهايم را به او خواهد زد. اما با کدام زبان؟ من که تکه گوشتي بيش نيستم، بي هيچ تکان و حرکت، بي هيچ ثمر و اثر. نه حتي دستي که بنويسم. تنها، بار سنگيني هستم که بر دوش او آويزانم و بس، … بيچاره شوهرم.
چرا بايد درد لاعلاج مرا تحمل کند؟ چرا بايد به پاي من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برايش بگويم؟ آه، چگونه سازم که ديگر نمي خواهم باري بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان مي داشتم …
همه چيز به يکباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم مي کشيد، که ناگهان دردي به پهلوي راستم خيزيد، تنم به رعشه افتاد و بي اختيار جيغ کشيدم. عباس به سرعت به سويم دويد، و من شنيدم که از زمين بلند کرد، وقتي به هوش آمدم، در بيمارستان بودم. خواستم برخيزم، اما گويي مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دويد و تا مرا بهوش ديد، فرياد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاري به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پيرم با چشماني پر از گريه.
خواستم سلام کنم، ولي زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گريه بود که به کمکم آمد، و اشک مرهم درد و رنجم شد.
گريستم، شوهرم دستان بي رمق و بي حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گريست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب مي شي و من هم همين تصور را داشتم، هرگز به باور نمي آمد که فلج شده باشم، و ديگر هيچ وقت قادر به حرف زدن و تکان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حرکت يافتم و نه قدرت کلام.
از بيمارستان مرخصم کردند، به خانه آمدم بي آنکه تغييري در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بي حس و بي زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خويشها.مادر يکريز مي گريست.
چشمه اشکش هنوز خشک نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفاي من بود. بيچاره مادر، نمي دانست که دخترش مرده است. مرده اي که فقط نفس مس کشد، اي کاش آن را هم نمي کشيد. کم کم دور برم خالي شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خويشها طلب شفا کردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود که هنوز بر بالينم مي گريست بيچاره مادرم تا کي مي توانست تحمل کند؟ تا کي ميتوانست بر بالينم بگريد؟ آيا مي توانست همه زندگي خودش را رها کند و ب من بپردازد؟ نه، نه او مي توانست، و نه من چنين انتظاري از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشکر از و خواهش کرد تنهايمان بگذارد و مادر که مي رفت هنوز مي گريست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه کرد: معالجت مي کنم زهرا، حتي اگه شده همه زندگيمو خرجت مي کنم.
با تنها سرمايه ام، با نگاه از او تشکر کردم. و با اشاره عکسي را که در اوايل ازدواجمان در مشهد گرفته بوديم، نشانش دادم. مي خواستم به اين وسيله به او بفهمانم که مرا به زيارت آقا ببرد تا شفايم را از آن حضرت تمن کنم.
نگاهش را از من به عکس برگرداند، و من بستري اشک را درچشمانش ديدم. باريکه اي از آن، برشيار صورتش راه گرفت و در سياهي ريش انبوهش گم شد، و من صدايش را شنيدم که از زمزمه به دعا برخاست.
يا ابالحسن يا علي ابن موسي الرضا، يا بن رسو ا… يا سيدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بک الي ا… و قدمناک بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نيز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صداي چرخش کليد در قفل، تفکراتم را شکست، در، بر پاشنه چرخيد، عباس ميان دو لنگه هويدا شد. تبسمي به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازميم. انشاء ا… که دست خالي بر نمي گرديم.
بعد بليتي را از جيبش درآورد و جلوي صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتي بود بليت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصي گرفتم، دو روز براي رفت و برگشت، ده روز هم قصد زيارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشک ديده از او تشکر کردم. باران اشک چشمانم را پر کرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زيرا جز با زبان اشک و نگاه نمي توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا کبوتران حرم است، و بر گوشهايم نجوايي، عاشقانه و دردمند. عباس، دخيلم بسته و خود به حاجتمندي به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهايم، و من عاجزم از واگويي نياز، نگاهم را به اطراف مي سايم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ايستاده است، پايدار و لب تشنگان عطش به آب گوارايش مي سپارند و سيرکام دور مي شوند.
آه اگر مي توانستم و بر پاهايم تواني بود، تا آن سو مي دويدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب مي کردم، يک نفس سر مي کشيدم و عطشم را، به سردي گوارايش مي سپردم، بعد ظرفها را يکايک پر از آب مي کردم و به هر دخيل بسته عاجزي که ياراي حرکتش نبود، آب مي دادم اما، افسوس … افسوس که خود نيز حلقه اي از همان سلسله ام.
در کنار سقاخانه، نگاهم به روي آقايي مي ايستد که گويي با اشاره با من سخن مي گويد. اما چه مي گويد؟
نمي دانم، راه دور است و من از اشاره اش چيزي نمي فهمم. نزديکتر مي آيد حالا با وضوح او را مي بينم. چهره اي متبسم و نوراني است.
شالي سبز بر شانه انداخته و کاسه اي در دست دارد. کاسه اي لبالب آب، آن را به سوي من دراز مي کند و لبانش به آرامي تکان مي خورد.
آب ….
دستهايم را به سويش دراز مي کنم. او فاصله دارد و دست من کوتاه، تبسمي بر لبانش مي نشيند، صدايش به گوشم مي رسد که مي گويد: برخيز! آب را براي تو آورده ام، بگير.
و من بر مي خيزم، به طرفش مي روم، روبرويش مي ايستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر مي کشم و سيراب مي گويم:
… يا امام رضا …
فرياد مي کشم و به سوي حرمش مي دوم. او را پيدا نمي کنم. بر مي گردم. عباس را مي بينم که از حرم بيرون آمده و نگران، بجاي خالي من در کنار پنجره فولاد خيره مانده است. کبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال مي گيرند و در آبي بيکران آسمان رها مي شوند. من نيز بسان آنها، بال گرفته و پرواز مي کنم. سبکبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در مي آيد … و شادي بي پايان مرا به گوش همگان مي رساند.

ساحل معرفت

زهره رضائيان
6 ساله - از : بندر امام خميني
نوع بيماري : سرطان خون ALL
مادر! مشهد کجاس؟
دختر، بر بالاي امواج دستها. به پرواز آمده بود، گويي مثل مرغکي بر امواج پرتلاطم دريا. زنان هلهله مي کشيدند و مردان با چشمان بارانيشان دختر را در نگاه داشتند. آسمان آبيتر از هميشه بود، آبيتر از دريا.
پرنده از بالاي سرش گذشت و خود را آرام به دريا زد. خورشيد در امواجي دورتر فرو مي رفت، و خونش سينه صاف دريا را صاف دريا را سرخ کرده بود. پرنده با ماهي کوچکي به منقار، از موج بالا امد، و در سرخي غروب پرکشيد، و دختر نشسته بر ساحل، همه اين تصاوير راديد. موجي،تا زانوانش را به آغوش برد، به خود آمد و از جا برخاست.
خورشيد در دريا غرق شده بود که او شتابان به سوي منزل دويد.
زن چاي را جلوي مرد گذاشت و پرسيد:
دکترا چي گفتن؟
مرد نگاه خسته اش را به زن دوخت و گفت:
بايد ببريمش آزمايش. زن گوشه هاي روسري اش را به صورت کشيد و گريست: چي به سر دخترم اومده؟
مرد، چاي را در نعلبکي ريخت، و در حالي که حبه اي قند به دهان مي گذاشت گفت: دل با خدا دار زن.
دختر در چهارچوب در ايستاد و سلام کرد. مرد آخرين جرعه چايش را سرکشيد و به صورت دختر خنديد: سلام دخترم کجا بودي، تا اين موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهاي بلندش، همچون خرمني مواج، بر بازوي پدر ريخت.
رفته بودم ساحل.
پدر موهاي دختر را نوازش کرد و بر آن بوسه زد، قطره اي اشک در چشمانش روييد و آرام بر شيب صورتش لغزيد، و در درياي مواج موهاي دختر، گم شد.
" خيلي دير شده، ديگه کاريش نمي شده کرد. از ما هم کاري ساخته نيس. دکتر، پس از آن که تمام برگه هاي معاينه و آزمايش دخترک را بدقت مرور کرد، اين را گفتو سرفرو افکند.
مرد ناليد، زن هوار زد و گريست. دکتر سعي کرد آرام کند: خدا بزرگه، بي تابي فايده اي ندار. توکلتون به او باشه.
مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت:
اگه ببريمش تهرون، چي؟
دکتر، دستي بر شانه مرد گذاشت و گفت:
بي ثمر نيس. شايد خدا کمکي کنه و اونا بتونن کاري بکنن.
زن بر زمن فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه مي زد. مرد، زير بازوانش را گرفت و او را بلند کرد. صبور باش، زن صبوري کن.
اما خوش هم مي دانست که صبوري سخت است. چگونه صبوري تواند به اين مصيبت؟ پس بايد گريست.
بر نيمکت اتاق انتظار که غنودند، زن سر بر شانه مرد گذاشت و هر دو گريستند، زار زار، بلند بلند دکتر در را بست. زير پرونده بيمار نوشت ALL قطره اي اشک بر روي پرونده چکيد … و در بيرون، آسمان هم گريست.
نسيمي، پرده اتاق را به بازي گرفته بود. پنجره باز بود و بوي نم و باران فضا را آکنده بود. دختر، زرد و لاغر در بستر خوابيده بود.
لبخندي کمرنگ بر لبان خشک و کبودش، نقش داشت. پلکهايش را به آرامي گشود. بعد آرام نيم خيز شد وربر بستر نشست. گويي با نگاهش کسي را دنبال مي کرد و لبخند مي زد. نسيم، پرده را به کناري زد و اشعه زرين خورشيد، از پس ابري سياه، به صورت زرد دختر، نور پاشيد. چشمانش را بست. دستهايش را به آسمان بلند کرد و از ته دل فرياد کشيد. مادر سراسيمه به درون آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
مشهد ـ مادر مشهد کجاس؟
صداي صلوات که در اتوبوس پيچيد دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست، نقطه اي را به او نشان داد.
اونجاس دختر، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سينه پدر گذاشت و آرام ناليد.
يعني خوب مي شم بابا؟
پدر آهي کشيد و زمزمه کرد
انشاءا… ان شاءا… دخترم
مادر، دستهايش را به سينه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زير لب صدا زد:
يا امام رضا، يا امام رضا ادرکني.
دختر هيچ وقت اين همه جمعيت را در يک جا نديده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پرهيبت. با وقار، نوراني و روحاني.
مادر طنابي به گردن دختر بست و ديگر سر طناب را به پنجره فولاد، و خود در کنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهره پردرد خيل دخيل بستگان، ساييد و اشک امانش نداد.يعني مي شه آقا منو شفا بدن؟ خود آق در خواب از او خواسته بود که بيايد به پابوسي. پس حتما اميدي هست به اين دخيل بند.ي
دختر گريست تا خوابش برد. مادر، سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از ميان پنجره فولاد به ضريح دوخت، و در دل توسل به او جست.
يا اباالحسن، يا علي ابن موسي،ايها الرضا، يا ابن الرسول ا… يا حجه ا… علي خلقه، يا سيدنا و مولينا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الي ا… و قدمناک بين يدي حاجاتنا يا وجيها عندا… اشفع لنا عندا…
اشفع لنا عندا…
دختر که چشم از خواب گشود ، مادر به خواب رفته بود .پدر آن سوتر زيارتنامه مي خواند .دختر طنابش را به آرامي به دست گرفت وکشيد . طناب بر شبکه ضريح لغزيد و فرو افتاد . دختر حيرت زده ، به طناب خيره شد. چه مي ديد ؟ گره طناب ، باز شده بود. آيا حاجت گرفته بود؟ بي اختيار فرياد زد. مادر ، از خواب پريد. پدر سر از زيارتنامه برداشت. زنان هلهله کشيدند. رهگذران گام از راه گرفتند. سيلي از جمعيت دور دختر را گرفت. دختر بر دستها بالا رفت، اشکها از ديده ها باريد. پدر سراسيمه به جمعيت زد. مادر در کنار، ديوار. از حال رفت. پدر، دختر را از فراز دستها گرفت و به آغوش انداخت . بي اختيار دويد، به حرم رفت، و روبرو با حضرت نشست. دختر را بر زمين نهاد، سر به سجده شکر بر مهر گذاشت. آوايي روحاني فضا را انباشته بود.
الهم صل علي علي ابن موسي الرضا المرتضي عبدک و ولي دينک القائم بعدلک و الداعي الي دينک ودين ابائه الصادقين. صلواه لايقوي علي اخصائها غيرک.
مادر که ديده گشود، دختر روبرو با نگاهش مي خنديد. کبوتران بر آسمان حرم به پرواز درآمده بودند. آسمان آبيتر از هميشه بود، آبيتر از دريا، آبي آبي.

منبع:http://whc.ir/